سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
مملوک
خشم، خردها را تباه و از درستی دور می کند . [امام علی علیه السلام]
 

دوشنبه 3 مرداد 90 , ساعت 7:58 عصر

هندونه فروشی


بدون شرح!!!


یکشنبه 19 تیر 90 , ساعت 8:14 عصر

حافظ
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زان زمان کو بازگردم خانه ی خود غم مخور

سعدی
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک گر فرصتی دادی به دستم

فردوسی
نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب

خیام
این چرخ فلک ، عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه ، منزل باده فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد

منوچهری
از شرم ، به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیام ، پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم

مولانا
بهر سماع از خانه ام ، رفتم برون ، رقصان شوم
شوری برانگیزم به پا ، خندان شوم ، شادان شوم
برگو به من پیغام خود ، هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم ، جان تو را قربان شوم

بابا طاهر
تلیفون کرده ای جونوم فدایت
الهی مو به قربون صدایت
چو از صحرا بیایوم ، نازنینوم
فرستوم پاسخی از دل برایت


********************


به مناسبت این بود که چند روزی نیستم!!!


جمعه 17 تیر 90 , ساعت 12:10 عصر

در هوای سرد زمستان پسر شش ساله ای جلوی ویترین مغازه ای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباس هایش پاره پاره بود.
زن جوانی از آنجا می گذشت. همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشم های او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش یک جفت کفش و یک دست لباس گرم خرید.
آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت: «حالا به خانه برگرد.»
پسرک سرش را بالا آورد، نگاهی به او کرد و پرسید: «خانم، شما خدا هستید؟»
زن جوان لبخندی زد و گفت: «نه پسرم، من فقط یکی از بندگان او هستم.»
پسرک گفت: «مطمئن بودم که با او نسبتی دارید.»



لیست کل یادداشت های این وبلاگ